بهترین شمشیرزنجنگجویی از استادش پرسید: بهترین شمشیرزن کیست؟ استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو. سنگی آنجاست. به آن سنگ توهین کن. شاگرد گفت: اما چرا باید این کار را بکنم؟ سنگ پاسخ نمی دهد. است
دسته ها : داستان ادبی
پنج شنبه بیست و ششم 10 1387
چهار فصل زندگی مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دوراز خانه شان روییده بود: پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان وپسر چهارم در پاییز به کنار
دسته ها : داستان ادبی
چهارشنبه بیست و پنجم 10 1387
شهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم.میخواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد، وهیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند دیگری گفت:مواف
دسته ها : داستان ادبی
يکشنبه دوازدهم 8 1387
با مادرم به ویترین طلافروشی خیره شده بودیم. ویترین مغازه پر بود از طلا و جواهرات قشنگ و جورواجور. مادرم با لبخند نگاهم کرد و وارد مغازه شد. اما من خیره به طلاها پشت ویترین ماندم. انتخاب کردن کار سختی
دسته ها : داستان ادبی
يکشنبه دوازدهم 8 1387
تاجری پسرش را برای آموختن راز خوشبختی نزد خردمندی فرستاد . پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اینکه سرانجام به قصری زیبا بر فراز قله کوهی رسید. مرد خردمندی که او در جستجویش بود آنجا زندگی می کر
دسته ها : داستان ادبی
جمعه دهم 8 1387
مرد دیروقت ، خسته از کار به خانه برگشت . دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود: ‐ سلام بابا ! یک سئوال از شما بپرسم؟ ‐ بله حتمأ. چه سئوالی؟ ‐ بابا ! شما برای هرساعت کار چقدر پول می گیرید؟
دسته ها : داستان ادبی
جمعه دهم 8 1387
اه بهشتمردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانو
دسته ها : داستان ادبی
شنبه بیست و هفتم 7 1387
X